بایگانی دسته: داستان

زندگی نامه مادرم

از هیچ تصویری به قدر تصویر زنی که در حالی که بدنش در تب می‌سوزد، کهنة خیس به دست نشسته و موزاییک‌ها را می‌شوید و در چهره‌ خسته‌اش می‌خوانی از این کار احساس غرور می‌کند نفرت ندارم: تصویر مادرم.  یک … ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در ارامنه, داستان | برچسب‌شده | ۱۹ پاسخ

تنهایی

روز ۸ آذر سال ۱۳۷۶ تیم ملی فوتبال ایران در آخرین لحظات با تیم ملی استرالیا مساوی کرد، و به مسابقات جام جهانی راه پیدا کرد. بلافاصله بعد از پیروزی نتیجه مساوی و اعلام ورود تیم ملی ایران به مسابقات … ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در داستان, سینمای ایران, نقد فرهنگ | برچسب‌شده | یک پاسخ

روز بارانی

درست دم در داروخانه به او برخورد. هفت سال و سه‌چهار ماه می‌شد ندیده بودش. ماشین را روبروی داروخانه، آن طرف خیابان پارک کرد و به دو خودش را زیر باران تند به جلوی داروخانه رساند و درست لحظه‌ای که … ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در داستان | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

آتیلا

آتیلا. سگ شکاری تنومندی که شب‌های دیروقت که از مهمانی و خوشگذرانی برمی‌گشتم، از پشت پنجره خانه قصرمانندی که در مسیرم بود، پارس می‌کرد. و اگر صاحبش که عین شکارچی‌ها چکمه‌های بلند می‌پوشید و کلاه کپی طرح چهارخانه روی سرش … ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در داستان | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

شانس

زن حامله بود. بیست دقیقه بود جلوی ساختمان‌های سازمانی، کنار بلوار پهنی که مرکز شهر را به فرودگاه وصل می‌کرد، منتظر تاکسی ایستاده بودند تا برای معاینه ماهانه به مرکز شهر بروند. آفتاب سوزان بر آسفالت، ردیف بوته‌های گل‌محمدی وسط … ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در داستان | برچسب‌شده | پاسخ دهید: