نگاهی به کتاب سازدهنی و چند قصه دیگر، امیر نادری

انتشار مجموعه قصه‌های امیر نادری که نام ساز دهنی، یکی از مشهورترین فیلم‌های کوتاه سینمای ایران را بر پیشانی دارد، طبیعتاً بیش از هر چیز از زاویه پرتوی که این قصه‌ها می‌توانند بر سینمای امیر نادری بیاندازند، جلب نظر می‌کند. بدیهی است که امیر نادری پیش از هر چیز فیلمساز است و با آثاری چون خداحافظ رفیق (۱۳۵۰) و تنگنا (۱۳۵۲) پیش از انقلاب و دونده (۱۳۶۲) و آب، باد، خاک (۱۳۶۴) بعد از انقلاب، جایگاه مهمی در تاریخ سینمای ایران برای خود دارد. شاید این نیز درست باشد که اگر نبود اعتبار و اشتهار او در عرصه فیلمسازی، چنین مجموعه‌ای از قصه‌های او هرگز منتشر نمی‌شد. حتی از نظر حجم، این قصه‌های به اندازه یک کتاب نیستند و به همین خاطر با چند نوشته دیگر و گفتگوی مفصل پرویز دوایی با امیر نادری زمانی که او سی‌ساله بوده است تحت عنوان افزوده‌ها، تعداد صفحات کتاب به اندازه قابل‌قبول رسیده است.

متن ینج قصه به قلم امیر نادری حدود نیمی از کتاب را تشکیل می‌دهد. سه قصه از این پنج قصه‌ در کتاب معرفی و نقد فیلم‌های امیر نادری (غلام حیدری، نشر سهیل، ۱۳۷۰) نیز چاپ شده است. در کتاب مورد بحث ما منبع این قصه‌ها (جز قصه ساز دهنی) ذکر نشده است، در حالی که در کتاب غلام حیدری منبع اصلی این داستان‌ها به این قرار مشخص شده است: ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در ادبیات, سینمای ایران | برچسب‌شده , | پاسخ دهید:

نگاهی به فیلم آخرین تابستان گرابه ساخته‌ی سهراب شهید ثالث

وحشت از زندگی عادی

شهیدثالث آخرین تابستان گرابه را در سال ۱۹۸۰ کارگردانی کرد (فیلم نظم را هم در همان سال ساخته بود.) این تاریخ معمولاً سال عرضه فیلم است و معنایش این است که او آخرین تابستان گرابه را در بحبوحه‌ی نخستین سال‌های بعد از پیروزی انقلاب در ایران ساخته است. اما در آن هیچ نشانی از ایران و شرایط آن روز آن نیست. فیلم درباره آخرین ماه‌های زندگی یک نمایشنامه‌نویس مهم آلمانی به نام کریستیان گرابه (۱۸۰۱-۱۸۳۶) است که بعد از ناکامی‌هایی در شهرهای مهم آلمان فرانکفورت و دوسلدورف، به زادگاهش شهر کوچک دتمولد بازگشته است، در حالی که بیمار، بی‌پول، الکلی و از جهان و آدمی دلزده و متنفر است. در ابتدای فیلم بر روی تصویرهایی از سلول‌های خالی یک زندان می‌خوانیم «فیلمی تلویزیونی از توماس والنتین و سهراب ش. ثالث». فیلم ۱۶ میلی‌متری است، تهیه‌کننده‌اش «رادیو برمن» ذکر شده و اکران سینمایی نداشته است.

توماس والنتین نویسنده‌ی کمابیش شناخته شده‌ی آلمانی است که در میان فهرست کتاب‌هایی که نوشته رمانی به نام آخرین تابستان گرابه هم وجود دارد. احتمالاً او این کتاب را بر اساس فیلمنامه‌ی فیلم مورد بحث ما نوشته است چرا که تاریخ نخستین انتشار آن بعد از زمان ساخت فیلم است. جالب است که در عنوانبندی فیلم یا جای دیگر سخنی از فیلمنامه نیست. این که فیلم فیلمی از توماس والنتین و شهید ثالث خوانده می‌شود نشان از اهمیت نقش این نویسنده آلمانی در کار دارد. با توجه به دیالوگ‌های ادبی و گاهی فاخر فیلم و شناخت عمیق که در آن‌ها نسبت به آثار و زندگی گرابه موج می‌زند، آشکار است که فیلمنامه آماده بوده و کارگردانی آن به شهید ثالث پیشنهاد شده است، هرچند او می‌گوید که آن را از نو نوشته است. اما از آن جا که او پیش از ساخت فیلم شناختی از کریستیان گرابه این نمایشنامه‌نویس مهم اما به نسبت کسانی چون گوته و هاینه کمتر شناخته‌شده‌ی آلمانی نداشته است، بنیان باید همان باشد که والنتین نوشته است. بخصوص شکی نیست که دیالوگ‌های این فیلم که بر خلاف دیگر فیلم‌های شهید ثالث خیلی پردیالوگ هم هست، نوشته‌ی نویسنده‌ی آلمانی هستند. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در نقد فيلم | برچسب‌شده , | پاسخ دهید:

نگاهی گذرا به سینمای دهه شصت

نه احیای فیلمفارسی و نه تعطیلی سینما

شاید راه مناسب برای شناخت سینمای دهه شصت این باشد که از اواخر این دهه شروع کنیم. آغاز و پایان دهه شصت، نیمه اول و نیمه‌ دومش، با هم فرق‌های جدی دارند. شاید کل این دهه را بشود دوران گذاری از حالت بلاتکلیفی و ناروشنی چند سال بلافصل بعد از انقلاب به دهه هفتاد دانست، دهه‌ای که به جرات می‌توان گفت تکلیف سینما در ایران دیگر روشن شده است. و باز بد نیست به جای شروع بحث از تصمیم‌گیری‌ها و سیاست‌گذاری‌ها و از این قبیل امور، از خود فیلم‌ها شروع کنیم. بالاخره محصول همه این سیاستگذاری‌ها و تصمیم‌گیری‌ها در سطوح گوناگون حکومتی و در ارگان‌های تصمیم‌گیرنده فرهنگی، محصولات سینمای ایران، فیلم‌ها و ژانرها و بازیگران و کارگردانان هستند دیگر.

فرض کنیم ایرانی سینمادوستی را اواخر نظام رژیم پیشین به سیاره دیگری برده باشند و او حالا بعد از یک دهه به زمین و به ایران برگشته باشد (واریاسیونی از «اگر موجودی از سیاره دیگری به زمین بیاید و ببیند … ؟»)، او چه می‌بیند و احساسش در قبال چیزی که می‌بیند چه خواهد بود؟

خب، اول می‌بیند کارگردان‌هایی که در سال‌های پنجاه در ایران فیلم می‌ساختند هنوز دارند فیلم می‌سازند. یعنی آدم‌هایی که همان اسم‌ها را دارند، اما طبیعتاً دیگر آن جوان‌های سی‌وخرده‌ای ساله نیستند. تغییر مهم‌تر اما در نوع فیلم‌هایی است که آن‌ها می‌سازند.

داریوش مهرجویی فیلمی ساخته به نام اجاره‌نشین‌ها (۱۳۶۵). فیلمی کمدی که قهرمان اصلی‌اش مادر بزرگ خانواده است و روشنفکرانش ــ مثلاً آن وکیل و خانمش و آن خواننده اپرا ــ کاملاً درمانده‌اند. فیلمی درباره مشکل مسکن که اما پایانش خوش است و قرار می‌شود اجاره‌نشینان خانه‌دار شودند. آیا این همان داریوش مهرجویی است که فیلم تلخ دایره مینا (۱۳۵۳) را ساخته است درباره بی‌چیزانی که خون خود را می‌فروشند؟ البته عزت‌الله انتظامی و نادره از آن دوران باقی آمده‌اند. اما نادره بخصوص، در هیئت تازه‌ای، در نقش مادر بزرگی که بهتر از همه جوانان و میان‌سالان اوضاع را می‌بیند و اخلاقی‌ترین در میان همه‌ی آدم‌های سرگردان فیلم است.

عباس کیارستمی هم فیلمی ساخته به نام خانه دوست کجاست؟ (۱۳۶۵) فیلمی درباره کودکی که برای رساندن دفترچه مشق به همکلاسی‌اش به هر دری می‌زند، چرا که اگر دفترچه به دست او نرسد، او را از مدرسه اخراج می‌کنند. فیلم از نظر طرح عمومی قصه (تلاش کودکی برای رسیدن به یک هدف و بی‌اعتنایی بزرگسالان پیرامونش)، شباهت آشکاری به فیلم مسافر دارد، فیلمی که کیارستمی در سال ۱۳۵۳ ساخته، اما از نظر درونمایه، درست ضد آن فیلم است. در آن جا با کودکی روبه‌رو بودیم که برای رسیدن به هدفش به هر کاری دست می‌زند، از خانه پول می‌دزدد و با دوربین خالی از بچه‌ها در ازای دریافت پول عکس می‌گیرد تا هزینه سفرش به تهران برای تماشای مسابقه فوتبال تیم محبوبش را در آورد و این جا تنها هدفش کمک به دوستش است. آن جا آخرش خواب می‌ماند و به هدفش نمی‌رسد و این جا سرانجام دفترچه‌ی دوستش را، در حالی که خودش مشق‌هایش را نوشته، جلوی او می‌گذارد. طرح قصه‌ی واحدی آن جا تلخ و این جا شیرین است. دیگر این‌ که کیارستمی به کل روستایی شده، به طبیعت رو آورده، در حالی که پیش از انقلاب هرچه فیلم ساخته بود در شهر بود.   ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در سینمای ایران | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

یادداشتی بر فیلم پل خواب (اکتای براهنی)

مکافات بدون رستگاری

پل خواب اقتباسی است آزاد از جنایت و مکافات و حتی اگر این موضوع در عنوان‌بندی پایانی فیلم ذکر نمی‌شد، آشکار بود؛ اصولاً هر فیلمی که در آن جوانی در گرفتار‌ی مالی پیرزنی را با تبر (یا پتک) بکشد، ناگزیر بیننده را به یاد فیلم اثر مشهور داستایوسکی می‌اندازد و او را به مقایسه فیلم با آن رمان می‌کشاند. ما هم برای نزدیک شدن به پل خواب همین راه را انتخاب می‌کنیم و می‌کوشیم ببینیم شباهت‌ها و تفاوت‌های فیلم با جنایت و مکافات چه چیزی را در مورد خود فیلم روشن می‌کنند.

فیلم را می‌توان به سه قسمت تقسیم کرد. نیمه نخست آن (یعنی دقیقاً نصف مدت زمان فیلم) به چیدن مقدمات و انباشت انگیزه‌های قتل در قهرمان اصلی فیلم که این جا نامش شهاب است و ساعد سهیلی نقش‌اش را بازی می‌کند، اختصاص یافته است. در این قسمت فیلم در فضایی می‌گذرد که فضای اجتماعی آشنای پیرامون ماست در تهران امروز؛ خانه‌ی شهاب، پدرش  (اکبر زنجان‌پور) که معلم زحمتکشی است، محیط آژانسی که او در آن کار می‌کند و مشکل مالی او، تاثیر این مشکل بر رابطه‌اش با ندا (آناهیتا افشار) که زن عقدی اوست و از طرف پدرش تحت فشار است که هرچه زودتر عروسی کنند. در این قسمت با شخصیت شهاب آشنا می‌شویم، با حساسیت او نسبت به کار کردن در آژانس و سرانجام تحقیر شدن او را در شب مهمانی پیرزن ثروتمند فیلم می‌بینیم و همین طور رو آوردن او به کشیدن شیشه که گویا قبلاً هم دچارش بوده و مدتی ترکش کرده بوده است. همه‌ی این‌ها خوب چیده شده است، هرچند فیلم به قول معروف کمی دیر راه می‌افتد. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در سینمای ایران, نقد فيلم | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

یادداشت‌هایی درباره‌ی مانی حقیقی و فیلم «خوک» او

شکی نیست که مانی حقیقی (مثل بیشتر فیلمسازان هم‌نسلش) حالا دیگر کارگردان کاربلدی شده است؛ دکوپاژ خوب، بازی‌های خوب، برش‌های خوب (بخصوص بین فصل‌ها) و خلاصه مهارت لازم برای جمع کردن کار و البته همین طور برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها دور زدن صحنه‌هایی از قصه که نشان دادن‌شان پرخرج می‌بود، مثل اجتماع مردم جلوی خانه‌ی کارگردان فیلم یا کتک خوردن او در مراسم تشییع جنازه‌ی رقیبش. اما طبیعتاً توانایی حرفه‌ای باعث نمی‌شود از خود نپرسیم که مانی حقیقی، که فلسفه خوانده و جایگاهی روشنفکری دارد، با ساختن فیلم‌هایش چه می‌خواهد بگوید، چه دارد می‌گوید؟

*

مانی حقیقی با ساختن پنجاه کیلو آلبالو، منافع مالی به کنار، خواست بگوید که بلد است فیلم عامه‌پسند هم بسازد (البته به گمان من پنجاه کیلو آلبالو فیلم عامه‌پسند آبرومندی نیست و در کمال شلختگی و با باج دادن به پائین‌ترین لایه‌های مخاطب، ساخته شده است). او در همان سال با اژدها وارد می‌شود در پی این برآمد اثبات کند که می‌تواند همزمان فیلمی بسیار روشنفکرانه بسازد و حالا با خوک انگار وسط را گرفته است: یک فیلم روشنفکرانه‌ی عامه‌پسند. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در سینمای ایران, نقد فيلم | برچسب‌شده , , | پاسخ دهید: