در آستانۀ در

دیگران که هیچ، اهل خانه هم نمی‌دانند که سه روز است به اتاق خواب گلدونه پا نگذاشته‌ام. صبح روز سه‌شنبه بود. از خواب که بیدار شدم کسی خونه نبود. مهدی به مدرسه رفته بود. صدای بستن در هال را شنیده بودم. مدرسه‌اش نزدیک است و تنها به مدرسه می‌رود. حتماً پیش از او زنم هم گلدونه را سر راهش به مهد کودک گذاشته بود. البته امروز صدای در آوردن رنوی قراضه را از پارکینگ نشنیده […]