ماشین‌های تهران

ما شهرنشینان بخش قابل‌توجهی از اوقات شبانه‌روزمان در خیابان‌ها می‌گذرد و منظره‌ی خیابان‌ها با ساختمان‌ها و رهگذرها و ماشین‌ها و دکان‌ها در ساعات مختلف روز و در شرایط آب‌وهوایی گوناگون ــ از صلات ظهر تا دم‌دمای غروب که چراغ‌های خیابان‌ها و مغازه‌ها روشن‌اند اما هنوز کاملاً تاریک نشده تا دل تاریکی شب واز روزهای آفتابی تند گرفته تا روزهایی که برف و باران حرکت در شهر را مشکل می‌کند ــ چون تابلویی گاه دل‌انگیز و گاه دل‌گیر، جلوی دیدگان ماست، بر روح و روان‌مان اثر می‌گذارد و سلیقه‌ی زیبایی‌شناختی ما را شکل می‌دهد. ماشین‌ها بخش مهمی از چشم‌انداز بصری شهر را می‌سازند.

می‌دانیم نحوه‌ی استفاده از ماشین چه ارتباط تنگاتنگی با فرهنگ حاکم بر یک جامعه دارد؟ درباره‌ی فرهنگ رانندگی تهرانی‌ها زیاد گفته شده است. درباره‌ی استفاده از ماشین تک‌سرنشین در برابر استفاده از وسائل نقیله عمومی هم همین طور. زیاد شنیده‌ایم ‌که وقتی پشت فرمان می‌نشینیم انگار آدم دیگری می‌شویم و دیگر آن نیستیم برای این‌که چه کسی اول از در بگذرد تعارف تکه‌پاره می‌کنیم و وقت تلف می‌کنیم. اما درباره‌ی جای ماشین‌ها در چشم‌اندازهای شهری کمتر شنیده‌ایم. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در نقد فرهنگ | برچسب‌شده , | پاسخ دهید:

به بهانه‌ی فیلم مستند «پروژه‌ ازدواج» (عطیه عطارزاده و حسام اسلامی)

پی‌آمدهای دخالت‌های مستندسازان

 فیلم‌های مستند چه بسیار درباره‌ی موقعیت‌های حادّی هستند و ورود فیلمسازان به این موقعیت می‌تواند بر بهبود یا وخیم‌تر شدن اوضاع آدم‌های درگیر تاثیر بگذارد. موضوع فقط رفتار آدم‌های جلوی دوربین نیست. می‌دانیم که مستندسازان وقتی می‌خواهند درباره‌ی کسی فیلم بسازند، می‌کوشند به او نزدیک شوند، اعتمادش را جلب کنند، یعنی با او رابطه‌ای صمیمانه برقرار کنند. آیا این رابطه، مثلاً وقتی با آدمی سروکار داریم که فکر می‌کند می‌تواند کارگردان بزرگی شود در حالی که شرایط و استعداد این کار را ندارد (دارم درباره‌ی حسین سبزیان کاراکتر فیلم کلوز آپ کیارستمی حرف می‌زنم) باعث نمی‌شود توهم او عمیق‌تر و در نهایت اوضاعش وخیم‌تر شود؟ نمونه تازه‌تری که این پرسش را مطرح می‌کند فیلم مستند پروژه‌ی ازدواج (ساخته‌ی عطیه عطارزاده و حسام اسلامی) است که در جشنواره سینما حقیقت امسال به نمایش در آمد.

فیلم درباره‌ی یک مرکز نگاهداری از بیماران روانی است که مدیر آن تصمیم گرفته برخی از مددجویان زن و مرد مرکز می‌توانند با هم ازدواج کنند و این امر می‌تواند به بهبود حال‌شان کمک کند. فیلم گزارش خوبی است از فایده‌ها و زیان‌های چنین پروژه‌ای. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در سینمای مستند, نقد فرهنگ | برچسب‌شده | پاسخ دهید:

آیا نوشتن در وب دارد زبان فارسی را نابود می‌کند؟

مدّتی‌ است نگرانی‌ها درباره‌ خطراتی که زبان فارسی را تهدید می‌کنند بالا گرفته است. گفته می‌شود فضاهای مجازی دارند ضربه‌ی مهلکی به زبان فارسی که مظهر هویت ملّی ایرانی است، وارد می‌آورند. گفته می‌شود حساسیت‌ها کم شده، آموزش کافی نیست و بی‌سوادها و آدم‌های ناآگاه دارند تیشه به ریشه‌ی این درخت تناور می‌زنند.

به جای «کتابِ من» می‌نویسند «کتابه‌ من» و برعکس به جای مثلاً «خانه» می‌نویسند «خانِ». به جای «که» می‌نویسند «ک» و به جای «به» می‌نویسند «ب» خالی و به جای «یه» ــ شکل محاوره‌ای «یک» باشد ــ می‌نویسند «ی». نه فقط می‌نویسند «وآآآآآآی»، بلکه حتی «اینجججججا». «آره» می‌شود «عاره» و «بله» می‌شود «بعله».

قواعد نگارش زبان فارسی هم مانند هر زبان دیگری از دل تاریخ تحول زبان بیرون می‌آیند. کسره و «ه» ظاهرکننده‌ی صدای آن هم پیشینه‌ای تاریخی دارند. اما سخنگوی عادی زبان، کاری به این پیشینه ندارد. این‌که چرا در جایی صدای «-ِ» را می‌شنویم اما نمی‌نویسیم و جای دیگری یک «ه» هم می‌آوریم که خوانده نمی‌شود چرا امروز مساله‌ساز شده است؟ بیشتر ایرانیان باسواد نسل‌های پیشین در این باره دچار ابهام نبودند. چه چیز تغییر کرده است؟ ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در تکنولوژی نو, زبان, نقد فرهنگ | برچسب‌شده , | پاسخ دهید:

گانگستر‌ها هم پیر می‌شوند

مرد ایرلندی، فیلمی درباره‌ی پیری

مرد ایرلندی آخرین ساخته‌ی مارتین اسکورسیسی با صحنه‌ای در یک خانه‌ی سالمندان شروع می‌شود. دوربین در راهرو حرکت می‌کند و زنان و مردان در هم شکسته را می‌بینیم که با واکر از جلوی دوربین می‌گذرند، با ملاقات‌کننده‌ها صحبت می‌کنند یا دوبه‌دو به بازی شطرنج یا چیزی مشابه مشغولند. پرستارها و پزشک‌ها در میان راهروها و اتاق‌ها در حرکتند. سرانجام دوربین می‌رسد به مردی که روی ویلچر نشسته. ابتدا او را از پشت می‌بینیم، بعد دوربین جلوتر می‌رود و برمی‌گردد و چهره‌ی مرد را نشان‌مان می‌دهد: رابرت دونیروی سالمند روی ویلچر. او در این فیلم نقش فرانک شیران، گانگستر باسابقه‌ای را بازی می‌کند که ده‌ها نفر را به کام مرگ فرستاده است. شروع غیرمنتظره‌ای است برای یک فیلم گانگستری، اما شروعی که هویت فیلم را رقم می‌زند. بله، حتی گانگسترها هم پیر می‌شوند. مثل عاملان کشتارها و جنگ‌افروزی‌ها و قتل‌عام‌ها. همه پیر می‌شوند و در پایان عمر به دشواری به یاد می‌آورند جزئیات جنایات هولناکی را که مرتکب شده‌اند. فیلم مرد ایرلندی در عین حال به ما می‌گوید که این گانگسترها هم زندگی‌های معمولی نیز داشته‌اند. با خانواده‌هایشان مهربان بوده‌اند و از قضاوت فرزندان‌شان رنج می‌برند.


مرد ایرلندی فیلمی است طولانی؛ سه ساعت و نیم. و دست کم نیمه‌ی دومش فیلمی‌ است درباره‌ی پیری. و درست به همین سبب اسکورسیسی بیست سال پیش نمی‌توانست آن را ساخته باشد. آدم باید پیر (یا در آستانه‌ی پیری) باشد تا بتواند به این خوبی موقعیت آن‌ها را درک و توصیف کند. این‌جا دارم به موضوع «تجربه‌ی زیسته» بازمی‌گردم که چند هفته‌ی پیش در نوشته‌ای در همین ستون درباره‌‌ی کتاب هویت فوکویاما به آن پرداختم. آن‌جا حرف بر سر این بود که اگر بیش از اندازه بر تجربه‌ی زیسته‌ی اشخاص و گروه‌های خاص تاکید کنیم، امکان درک متقابل گروه‌های انسانی از یکدیگر را نفی می‌کنیم. به تلاش هنرمند برای درک تجربه‌ی آدم‌هایی از گروه‌های اجتماعی متفاوت کم بها می‌دهیم: از ابتدا نفی می‌کنیم که غیرمهاجر مهاجر را، مرد زن را، سفیدپوست سیاه‌پوست را و جوان پیر را می‌تواند بفهمد. و حالا می‌گوییم که اسکورسیسی اگر خود پیر نشده بود نمی‌توانست شخصیت یک گانگستر پیر را به خوبی ترسیم کند. واقعیت چیزی در این میان است.

ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در سینمای جهان | برچسب‌شده , , , , | یک پاسخ

نقدی بر فیلم رضا ساخته‌ی علیرضا معتمدی

زندگی جنگ نیست!

بعضی فیلم‌ها هستند که آدم همه چیزش را نمی‌فهمد ــ حالا عیب یا از فیلم است یا از خودش ــ اما دوست‌شان دارد. تاثیر خوبی روی آدم می‌گذارند. رضا یکی از این فیلم‌هاست.

فیلم با صحنه‌ی بیداری مردی چاق از خواب شروع می‌شود. مرد را می‌بینیم که با طمانینه لباس‌های خوابش را از تن در می‌آورد و لباس‌های روز را می‌پوشد، بعد احساس می‌کند از خواب سیر نشده، دوباره با همان طمانینه لباس‌های روز را از تنش به در می‌‌آورد و لباس‌های خواب را می‌پوشد، و می‌خوابد. چاق است، و معلوم است اهمیت زیادی به رژیم غذایی و این حرف‌ها نمی‌دهد. او به طبیعتش گوش می‌دهد. او رضاست. و ریتم فیلم انگار از ریتم حرکات او تبعیت می‌کند. خود کارگردان جایی گفته است رضا آدمی است که با خودش به صلح رسیده است. باید افزود با خودش و با جهان. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در سینمای ایران, نقد فرهنگ, نقد فيلم | برچسب‌شده , | یک پاسخ