خانم دالووی ویرجینیا ولف: یک ستاره

شکاف عمیق میان سلیقه‌ی عوام و نخبگان

«نمی‌تونم بفهمم چطور مردم این کتاب را دوست دارند. هنوز تمامش نکرده‌ام ولی خوندنش طاقت‌فرساست. گمانم آدم قراره دوستش داشته باشه چون یک اثر کلاسیکه. اما کسالت‌آوره و اصلاً معلوم نیست راجع به چیه. کاراکترهای زیادی داره و مدام پس‌وپیش می‌ره و دنبال کردنش سخته. … »

این قسمتی از کامنت یکی از خواننده‌هاست در سایت آمازون درباره‌ی کتاب «خانم دالووی» ویرجینیا ولف که از شاهکارهای ادبیات انگلیسی به حساب می‌آید. اگر سری به این سایت و صفحات آثار کلاسیک بروید از این نقدهای یک‌ستاره‌ای فراوان است.

در حوزه‌های دیگر هم اوضاع به همین منوال است. شنونده‌ای ممکن است به «سمفونی ۹» بتهوون یک ستاره داده باشد و شنونده‌ی دیگری آثار مثلاً ماهلر را بی‌ارزش ارزیابی کرده باشد.

ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در ادبیات, نقد فرهنگ, کتاب | برچسب‌شده , , | پاسخ دهید:

حق داریم کافکا بخوانیم؟

به بهانه‌‌ی انتشار چاپ جدید «داستان‌های کوتاه کافکا»

این روزها در حال خواندن برخی قصه‌های فرانتس کافکا هستم به ترجمه‌ی علی‌اصغر حداد؛ کتابی که جدیدترین چاپش امسال منتشر شد. کتاب ارزشمندی است در بیش از ۶۵۰ صفحه شامل همه‌ی داستان‌های کوتاه، تمثیل‌ها و حکایت‌هایی که کافکا نوشته است. آن‌چه ارزش این مجموعه را افزون‌تر می‌سازد این است که همه داستان‌ها از آلمانی به زبان فارسی روشن و منزهی ترجمه شده‌اند. بد نیست بدانید که ترجمه‌ی رمان کوچک «مسخ» نیز که در زمان حیات خود کافکا به صورت کتاب مستقلی منتشر شده بود، در این کتاب گنجانده شده است.

همان طور که از فهرست کتاب برمی‌آید، نیمی از نوشته‌های کتاب در زمان حیات کافکا منتشر نشده‌اند. او اساساً قصد انتشار آن‌ها را نداشته است. تعداد قابل‌توجهی از آن‌ها آشکارا ناتمام هستند. همانند دو رمان مشهور او محاکمه و قصر (که البته جزو این مجموعه نیستند). خواننده احتمالاً می‌داند که او از دوست صمیمی خود ماکس برود خواسته است همه‌ی دستنوشته‌هایش را نابود کند، اما ماکس برود به خواست او عمل نکرده و بعد از مرگش این دستنوشته‌ها را منتشر کرده است. و اکنون این‌ها جزئی از گنجینه‌ی ادبیات جهان هستند و در میلیون‌ها نسخه به زبان‌ها مختلف ترجمه شده و در همه‌ جا خوانده می‌شوند. نوشته‌هایی که نویسنده‌شان نمی‌خواست کسی آن‌ها را بخواند. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در ادبیات, داستان, زبان, نقد فرهنگ, کتاب | برچسب‌شده , | پاسخ دهید:

راهنمای تماشای فیلم‌های برادران کوئن

همیشه ممکنه یک چیزی غلط از آب دربیاد!

 اولین آشنایی من با سینمای برادران کوئن

اگر بگویم با اولین فیلمی که از برداران کوئن دیدم عاشق‌ سینما‌شان شدم، دروغ گفته‌ام. اولین فیلمی که از آن‌ها دیدم بارتون فینک (۱۹۹۰) بود. با صحنه‌های آن هتل خلوت به یادماندنی‌اش که در انتها طعمه‌ی شعله‌های آتش می‌شود و آن تهیه‌کنندگان هالیوودی کاریکاتوری‌اش و پایان مبهم (و همچنان فکر می‌کنم مشکل‌دارش) و بازی باز هم کاریکاتوری جان تارتارو و جان گودمن و آن نمای درشت پشه‌ بر بدن مقتول که … بارتون فینک جایزه نخل طلای کن را گرفت؛ از هیات داورانی که رئیسش رومن پولانسکی بود که بارتون فینک شباهت‌های آشکاری به فیلم مستاجر او دارد. بارتون فینک اما زیاد به خاطرم نماند. زیاد مرا برنیانگیخت که برگردم فیلم‌های قبلی این دو جوان نابغه را ببینم. فیلم بعدی‌شان وکیل هادساکر (۱۹۹۴)  را آن موقع‌ها ندیدم. بعد فارگو (۱۹۹۶) را در جشنواره فیلم فجر دیدم. این یکی خیلی بهتر از بارتون فینک بود. دست کم با سلیقه من بیشتر جور در می‌آمد. بازی‌ها کماکان قدری اغراق شده و کاریکاتوری بودند، فیلم در مینه‌سوتای برف‌گرفته می‌گذشت که زادگاه برادران کوئن هم هست. اما بر خلاف بارتون فینک که آشکارا روشنفکرمابانه بود و همه چیزش دعوت به تفسیر می‌کرد و در هاله‌ای از ایهام پیچیده بود، این یکی داستانی جنایی بود که با مهارت تمام با لحنی یکدست بازگفته می‌شد و در حین سادگی هم سبعیت جامعه‌ای را نشان می‌داد که در آن مردی با آدم‌ربایان دست به یکی می‌کند تا زنش را بربایند و هم از حد و حدودی سخن می‌گفت که خشونت آدمیزاد می‌تواند به راحتی بگذرد. پایان فیلم علی رغم این که قدری اخلاقی به نظر می‌رسید، برایم جذاب بود. پلیس زن فیلم که شخصیتی دلنشین است به جنایتکاری که در پشت میله‌ها در قسمت زندان ماشین نشسته است می‌گوید که نمی‌فهمد چطور آدم در یک چنین طبیعت زیبایی می‌تواند دست به چنان جنایت‌هایی بزند. و این پلیس زن با بازی متعادل فرانسیس مک‌دورماند (همسر جوئل کوئن) یکی از زیباترین مخلوقات این برادرهاست و یکی از عوامل جذابیت فیلم. اما باید اعتراف کنم فارگو هم کافی نبود تا برادران کوئن به یکی از محبوب‌ترین فیلمسازانم بدل شوند. برای این که این اتفاق بیفتد باید کجایی ای برادر (۲۰۰۰) را هم می‌دیدم. با این فیلم، که موسیقی در آن هم خود به خود جذاب و دوست‌داشتنی است و هم با روایت فیلم قاطی می‌شود، که کمدی با تراژیک به هم می‌آمیزد، که تصویری در ابعاد حماسی از خشونت غرب آمریکا ترسیم می‌کند، دیگر گریزی از دل باختن به دنیای برادران کوئن نبود. کجایی ای برادر که هم از قراردادهای ژانر و تعقیب و گریز آشنای هالیوود پیروی می‌کند و هم این قراردادها را هجو می‌کند داستان سه زندانی فراری را باز می‌گوید که در عنوانبندی فیلم گفته می‌شود از ادیسه‌ی هومر اقتباس شده، اما بعدها برادران کوئن می‌گویند که هیچیک ادیسه را نخوانده‌اند. جرج کلونی نقش مغز متفکر دوست‌داشتنی و فرصت‌طلب این گروه سه نفر‌ه‌ی فراری‌ها را بازی می‌کند.

این سه فیلم با هم همه وجوه برادران کوئن را در خود جمع دارند. از این به بعد است که فیلم‌های کوئن را دنبال می‌کنم و می‌بینم همان آدم‌ها هستند که دارند پشت سر هم فیلم‌های‌شان را می‌سازند. گاه بارتون‌فینکی می‌شوند (مثلاً در مردی که آن جا نبود، ۲۰۰۱) گاهی فارگویی (این مملکت جای پیرمردها نیست، ۲۰۰۷) و گاهی به موسیقی روی می‌آورند (درون لیوئین دیویس، ۲۰۱۳) و در همه حال بدبینانه به جهان و مافیها نگاه می‌کنند و در آن کمتر چیز بامعنایی پیدا می‌کنند. البته چرا، کورسوی امیدی هست در آدم‌های خوب مثل لیوئین دیویس، مثل قهرمان مثبت فیلم این مملکت جای پیرمردها نیست، مثل آن پلیس باردار فیلم فارگو، اما نکته این است که این آدم‌های خوب یا ناتوان و در حاشیه می‌مانند (لیوئین) یا مثل قهرمان این مملکت جای پیرمردها نیست نابود می‌شوند.

ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در سینمای جهان, نقد فيلم | برچسب‌شده , , , | پاسخ دهید:

نگاهی به کتاب «هویت» نوشته‌ی فرانسیس فوکویاما

تجربه‌ی زیسته چیست؟

«تجربه‌ی زیسته» اصطلاحی است که در بحث‌های محافل روشنفکری ما زیاد به کار می‌رود. خودم چند سال پیش مقاله‌ای نوشتم با این عنوان: «آیافیلمساز مرد می‌تواند فیلم زنانه بسازد؟» پاسخ من در آن نوشته این بود که فیلمساز مرد چون مثل زن نزیسته است نمی‌تواند به خوبی او دنیای زنان را مجسم سازد و آن دنیا را بیان کند. در بحث‌هایی که با دوستان در این باره داشتم اما به این جا رسیدیم که با این استدلال غیرمهاجر، مهاجر را نمی‌تواند درک کند (چون تجربه‌ی زیسته‌ی او را نداشته) و افراد وابسته به گروه‌های اکثریت جامعه حال گروه‌های اقلیت را نمی‌توانند بفهمند و مسیحی مسلمان را نمی‌تواند بفهمد و … در صورت زیاده‌روی در این اندیشه به آن‌جا می‌رسیم که درون هریک از این گروه‌ها هم افراد تجربه‌های زیسته‌ی یگانه‌ی خود را دارند و در نهایت هرکس فقط خودش را می‌تواند بفهمد. یعنی می‌رسیم به اصالت روانشناسی فردی که انواع روان‌درمان‌گرایی بر آن تکیه می‌کنند.

فرانسیس فوکویاما در کتاب جدیدش هویت که چند ترجمه‌ی فارسی از آن در بازار موجود است، معتقد است که  این آن چیزی است که برای رسیدن به یک جامعه‌ی مبتنی بر تفاهم زیان‌آور است. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در نقد فرهنگ, کتاب | برچسب‌شده , , , | پاسخ دهید:

deterritorialization به چه معناست؟

آیا از اهمیت روابط رودررو کاسته شده است؟

نمی‌دانم تا به حال اصطلاح انگلیسی deterritorialization به گوش‌تان خورده است. در علوم اجتماعی اصطلاح چندان تازه‌ای نیست، چند دهه از عمرش می‌گذرد و ترجمه‌اش به فارسی دشوار است. آن را به قلمروزدایی، خاک‌زدایی و سرزمین‌زدایی ترجمه کرده‌اند. territory منطقه، قلمرو و خاک است و پیشوند de بر نفی، زدودن و بی‌اهمیت یا کمرنگ شدن دلالت می‌کند. از زمان گسترش وسائل ارتباط جمعی معلوم شد آدم‌هایی که یک گروه اجتماعی را تشکیل می‌دهند، دیگر لزوماً با یکدیگر ارتباط رودررو ندارند، بر خاک یا در مکان واحدی زیست نمی‌کنند، جغرافیا اهمیتی چندانی ندارد و مکان‌های مجازی سر بر‌آوردند. این همه آدمی که تماشای پخش مستقیم یک مسابقه فوتبال یا یک سریال تلویزیونی را همزمان تجربه می‌کنند، یک جور جماعتی را پدید می‌آورند بدون این‌که یکدیگر را دیده باشند. معلوم است که حتی اگر نام این پدیده را نشنیده باشید خود کم یا بیش تجربه‌اش کرده‌اید. زمانه‌ی شبکه‌های اجتماعی و نرم‌افزارهای ارتباط از راه دور اینترنتی دوره‌ی رونق این گونه فضاهای مجازی است. شما هم حتماً مثل من با بچه‌ها یا بستگان‌تان که در کشور دیگری زندگی می‌کنند از طریق واتس‌اپ و نرم‌افزارهای مشابه در تماس هستید. این تماس‌ها آن قدر آسان و ارزان شده است که می‌دانم مادرهایی در طول روز چندین بار با فرزندان‌شان در آن سوی مرزها تماس می‌گیرند و در جریان جزئی‌ترین امور زندگی روزمره‌شان هستند، می‌دانند کی سرما خورده‌اند و ناهار و شام چه قرار است خورند و کی را قرار است ببینند. و گاهی حتی بیش از آن‌که اگر در یک شهر یا حتی در یک خانه زندگی می‌کردند، از حال و روز همدیگر خبر دارند. خب این معنی‌اش این است که بودن در یک مکان اعم از یک شهر یا یک کشور یا حتی یک خانه، اهمیتش را از دست داده است. ادامه‌ی خواندن

:Share
  • del.icio.us
  • Twitter
  • Google Bookmarks
  • Facebook
ارسال شده در تکنولوژی نو, نقد فرهنگ | برچسب‌شده , | پاسخ دهید: