میان داستانهای واقعی درباره گذشته، مادر بزرگ این داستان را هم که سالهای قبل در نیویورک اتفاق افتاده بود برایمان تعریف میکرد.
روزی مادر بزرگ در خانه تنها بوده که صدای زنگ در را میشنود. در را باز میکند، به گفته خودش با زن “گنده سیاه سوختهای” رو در رو میشود که خسته و تشنه از او تقاضای جرعهای آب میکند. مادر بزرگ به داخل دعوتش میکند و میرود آب بیاورد.
مادر بزرگ پیش از اینکه به آشپزخانه برسد برمیگردد تا از زن بپرسد یخ میخواهد یا نه. با تعجب میبیند که زن کنار میز ایستاده و دست در کیف او کرده است. هنگامی که زن کیف پول مادربزرگ را بیرون میآورد، سرش را بلند میکند و دو زن لحظهای مات و مبهوت به هم نگاه میکنند. سپس مادربزرگ به سویش هجوم میبرد.
بازوی سیاه سوخته را میگیرد و درگیری شروع میشود. زن دست آزادش را بلند میکند و ضربهای به صورت مادر بزرگ میزند. عینک مادر بزرگ به پرواز در میآید، به زمین میخورد و خُرد، امّا دست سیاه سوخته را رها نمیکند. ناخنهایش را در مچ او فرو میکند. زن فریاد میزند، کیف را میاندازد و پا به فرار میگذارد.








